از همان دوران كودكی دچار این مشكل بودم كه در خواب راه میرفتم . خدا بیامرز پدر و مادرم چقدر تلاش میكردند این مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پیش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتی دید پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آینه بین و دعانویس و ... رفت .
البته بگویم خوابگردی من آنقدر حاد نبود كه غیر قابل مهار باشد ، چرا كه شاید در طول یك تا دو ماه ، یكبار این اتفاق می افتاد ، آنهم در شرایطی كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفی ، روحیه ام تحت فشار قرار میگرفت . مثلا در ایام نامزدی ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خیلی دوست داشتم این اتفاق چند بار رخ داد . یا بعدها كه صاحب سه فرزند شدیم ، هر وقت ذهنم درگیر مسائل آنها میشد ( چه شادی چه ناراحتی ) شب كه میشد در خواب راه میرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همین جا بود ، یعنی اگر كسی متوجهم نمیشد و بیدارم نمیكرد ، در همان حالت خواب توی حیاط میرفتم ، به پشت بام قدم میگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردی مسولیت پذیر ازدواج كردم و از آنجایی كه قباد خیلی مرا دوست میداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود ف به همین خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل میكرد و كلید را زیر سرش میگذاشت ، ثانیا سعی میكرد هوشیار بخوابد تا با اولین حركت من او هم برخیزد .
***
دو سالی میشد همراه چند خانم دیگر كه با آنها در مجالس روضه خوانی آشنا شده بودم ، به عنوان اعضای هیات مدیره یك پرورشگاه خصوصی انجام وظیفه میكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خیر اداره میشد . آنها به هزینه شخصی و به كمك بهزیستی ، از دختران خردسالی كه هیچ كس را نداشتند در یك خانه مسكونی مراقبت میكردند . من فقط برای رضای خدا این مسولیت را پذیرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضایت او - برایشان خرج میكردم . یكی دیگر از كارهایم آن بود كه معمولا در شبهای شهادت ائمه معصومین (س ) به آن خانه میرفتم و برای كودكان معصوم جلسات قران و عزاداری بر پا میكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترینشان 27 ساله بود، فقط در شرایطی اجازه میدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمی كه مراقب دائمی دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوی بزرگوار از مشكل من خبر داشتند . تا اینكه یك سال قبل در شب شهادت حضرت زینب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدیر بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با این تصور كه دیگری كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداری شركت كنند . البته من میتوانستم به نفر دوم بگویم كه نفر اول نمی آید ، اما دلم نیامد مانع حضور او در مسجد شودم و با این امید كه اتفاقی نمی افتد بی آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم !
تا نزدیك نیمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بی پناه برای حضرت زینب " س " اشك ریختم و حدود 12 شب ، در حالی كه احساساتم كاملا برانگیخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نیمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بیرون آمدم ، داخل حیات شدم ، رفتم توی كوچه ، وارد خیابان شدم و -آنطور كه دیگران میگویند -راننده بیچاره یك وانت كه آن موقع شب داشت راهی میدان تره بار میشد ، یك مرتبه مرا جلوی ماشینش میبیند و ...
روایت لحظات مرگ
من شاید تنها مرده زنده شده ای باشم كه اصلا یادم نیست چه اتفاقی افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم !
و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار داخل آسانسور ، ولی به صورت مدور و محیطی بسیار بزرگتر هستم و دارم با سرعتی سرسام آور به طرف بالا حركت میكنم و در همین حال بر در و دیوار آن آسانسور ، تصاویری از پیش چشمم رد میشد كه تمام دوران زندگی مرا نمایش میداد ، از كودكی تا آن روز . همین طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اینكه احساس كردم همه ستاره ها زیر پایم هستند ، در مكانی فرود آمدم كه بیابان لم یزرع بود ، اما همین كه پایم را روی زمین گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد .
نكته جالب آن بود كه كاملا میدانستم كه مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتیاق هم داشتم ! در همین لحظه متوجه شدم كه در گوشه ای از چمنزار ، تعداد زیادی خانم جوان ایستاده اند كه بادیدن من مدام سوال میكردند : " یاسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بیتا چرا لباس گرم نمیپوشه ؟ به ساغر بگین به من سر بزنه ! چرا النا نمیره دیدن مادر بزرگش ؟ و... "
( همه اسامی كه نام بردم اسم دختران خردسالی بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در یك لحظه یكی از همان خانمها با صدای بلند گفت : " بانو میگن كه نفیسه خانم میخواد بیاد پیش ما " با شنیدن این حرف ، آن زنهای جوان شروع كردند گریستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش میكنیم نیا ... بچه های ما تنها هستند ... بچه ها میترسند ... " همان طور كه من گیج ومنگ آنها را نگاه میكردم ، دوباره همان زن اولی رو به من گفت : بانو میگن كه شما باید برگردین" و من تا خواستم حرفی بزنم همه جا تاریك شد ...
روایت لحظات پس از زنده شدن
به هوش كه آمدم ، پرستار جوانی كه بالای سرم بود با خوشحالی فریاد زد : برگردین آقای دكتر .. زنده شد ... و لحظه ای بعد پزشكی جوان كه بالبخندی كنار تختم ایستاده بود گفت : حتما باید به عنوان كسی كه چند دقیقه اون دنیا رو دیده باید گفتنی های جالبی داشته باشی .
من تردید ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زینب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ...
منبع : مجله روزهای زندگی