تبليغاتX
کوچه پس کوچه های مریخ

آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
 
آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟
 
چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!
 
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ۲ سال خدمت سربازی می دانند ؟!
 
چرا ۹/۹۹درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
 
و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشکلاتی مواجه می شوند؟!
 
 
هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه می باشد !
 
پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که ( خدمت سربازی یک دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )
 
بله ، درست شنیدید . شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم زندگی مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !
 

 بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 15:0 توسط سینا |

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 23:38 توسط سینا

چون از خدا می ترسیدم نمی توانستم حقیقتاً دوستش بدارم و چون او را دوست نداشتم
نمی توانستم خود یا دیگران را هم خالصانه دوست بدارم. قانون عشق
شکسته شده بود
...
همه چیز به خاطر رشد روحی انجام می شود. همه ی تجربه ها، استعدادهاو ضعفها برای این رشد طراحی می شوند. مسائل این دنیا، در آن عالم برایمان اهمیت کمی دارد، اصلاً اهمیت ندارد. "همه چیز" با چشم معنوی دیده می شود.
برای هر یک از ما زمانی در نظر گرفته شده تا دوره ی آموزشمان را در روی زمین به پایان برسانیم. بعضی افراد فقط می آیند که متولد شوند و باعث تجربه ی دیگران شوند و به سرعت از این دنیا بروند. بعضی ها تا سن پیری زنده می مانند تا به هدفهایشان برسند و با فراهم کردن فرصت خخدمت برای دیگران ، به نفع آنها هم کار کنند. بعضیها می آیند که رهبران یا پیروان ما باشند، سربازان، ثروتمندان، یا فقیران ما باشند، و مقصود از آمدنشان هم فراهم کردن شرایط و روابطی است که دوست داشتن را به ما یاد بدهد. هر کسی که که به مسیر زندگی ما هدایت می شود ما را به طرف موفقیت نهایی مان سوق می دهد. مقدر است که ما را در شرایط سخت آزمایش کنند تا ببینیم به مهمترین دستورات ، یعنی دوست داشتن یکدیگر عمل می کنیم... .... هرگز نباید به فکر خودکشی بیفتیم. با این کار فقط فرصتهایی را که می توانستیم برای پیشرفت در روی زمین در اختیار داشته باشیم از دست می دهیم و بعدها به عنوان عکس العمل فرصتهای از دست رفته، درد و حسرت بسیار می کشیم. با این حال باید بدانیم که قاضی اعمال هر روحی خداست... نا امیدی هرگز توجیهی ندارد... ما به اینجا آمده ایم که یاد بگیریم، عمل کنیم، خطا کنیم. لزومی ندارد که با سختگیری خود را قضاوت کنیم. فقط باید هر بار یک قدم در زندگی پیش برویم... روزی می رسد که بفهمیم حادترین سختیهای زندگیمان ، بهترین معلممان بوده است.وقتی فهمیدم که آفرینش موجودات با فکر آغاز شده است، دریافتم که آفرینش گناه، جرم، ناامیدی، امید، و عشق مپهم از درون خودمان سرچشمه می گیرد. هر درمانی از درون می آید. می توانیم ناامیدی بیافرینیم تا مثل حلزون در ما بخزد، یا می توانیم از سعادت و موفقیت برای خودنوری محافظ بیافرینیم. افکار ما قدرت خارقالعاده دارند.باید یکدیگررا دوست بداریم. این را میدانم. باید مهربان باشیم، باید صبور باشیم و سخاوتمندانه خدمت کنیم. می دانم که شادیهای بزرگ بهتر از هر راه دیگر، از طریق عشق به ما رو میکنند. من پاداش باشکوه و شگفت انگیز دوست داشتن را دیده ام . جزئیات تجارب من تا آنجا اهمیت دارد که کمکمان کند دوست بداریم

شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری که حتما معرف حضور دوستان عزیزم هست ... مسافری از ستاره ها که با گلی حرفش شد ...و اینگونه سفرش را آغاز کرد....
شاید خالی از لطف نباشه اگه  تکه هایی از مسیر را بار دیگه باهاش همراه شیم

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:10 توسط سینا |

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وینستون چرچیل خوندم که به نظرم بد نیومد شماهام بخونیدش. در کل اینطوری به نظرم اومد که این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه.

به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 14:22 توسط سینا |

از همان دوران كودكی دچار این مشكل بودم كه در خواب راه میرفتم . خدا بیامرز پدر و مادرم چقدر تلاش میكردند این مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پیش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتی دید پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آینه بین و دعانویس و ... رفت .

البته بگویم خوابگردی
من آنقدر حاد نبود كه غیر قابل مهار باشد ، چرا كه شاید در طول یك تا دو ماه ، یكبار این اتفاق می افتاد ، آنهم در شرایطی كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفی ، روحیه ام تحت فشار قرار میگرفت . مثلا در ایام نامزدی ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خیلی دوست داشتم این اتفاق چند بار رخ داد . یا بعدها كه صاحب سه فرزند شدیم ، هر وقت ذهنم درگیر مسائل آنها میشد ( چه شادی چه ناراحتی ) شب كه میشد در خواب راه میرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همین جا بود ، یعنی اگر كسی متوجهم نمیشد و بیدارم نمیكرد ، در همان حالت خواب توی حیاط میرفتم ، به پشت بام قدم میگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردی مسولیت پذیر ازدواج كردم و از آنجایی كه قباد خیلی مرا دوست میداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود ف به همین خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل میكرد و كلید را زیر سرش میگذاشت ، ثانیا سعی میكرد هوشیار بخوابد تا با اولین حركت من او هم برخیزد

                                               ***                                                         

دو
سالی میشد همراه چند خانم دیگر كه با آنها در مجالس روضه خوانی آشنا شده بودم ، به عنوان اعضای هیات مدیره یك پرورشگاه خصوصی انجام وظیفه میكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خیر اداره میشد . آنها به هزینه شخصی و به كمك بهزیستی ، از دختران خردسالی كه هیچ كس را نداشتند در یك خانه مسكونی مراقبت میكردند . من فقط برای رضای خدا این مسولیت را پذیرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضایت او - برایشان خرج میكردم . یكی دیگر از كارهایم آن بود كه معمولا در شبهای شهادت ائمه معصومین (س ) به آن خانه میرفتم و برای كودكان معصوم جلسات قران و عزاداری بر پا میكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترینشان 27 ساله بود، فقط در شرایطی اجازه میدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمی كه مراقب دائمی دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوی بزرگوار از مشكل من خبر  داشتند . تا اینكه یك سال قبل در شب شهادت حضرت زینب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدیر بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با این تصور كه دیگری كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداری شركت كنند . البته من میتوانستم به نفر دوم بگویم كه نفر اول نمی آید ، اما دلم نیامد مانع حضور او در مسجد شودم و با این امید كه اتفاقی نمی افتد بی آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم !

تا نزدیك
نیمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بی پناه برای حضرت زینب " س " اشك ریختم و حدود 12 شب ، در حالی كه احساساتم كاملا برانگیخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نیمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بیرون آمدم ، داخل حیات شدم ، رفتم توی كوچه ، وارد خیابان شدم و -آنطور كه دیگران میگویند -راننده بیچاره یك وانت كه آن موقع شب داشت راهی میدان تره بار میشد ، یك مرتبه مرا جلوی ماشینش میبیند و ...

روایت لحظات مرگ


من شاید
تنها مرده زنده شده ای باشم كه اصلا یادم نیست چه اتفاقی افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم !

و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار
داخل آسانسور ، ولی به صورت مدور و محیطی بسیار بزرگتر هستم و دارم با سرعتی سرسام آور به طرف بالا حركت میكنم و در همین حال بر در و دیوار آن آسانسور ، تصاویری از پیش چشمم رد میشد كه تمام دوران زندگی مرا نمایش میداد ، از كودكی تا آن روز . همین طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اینكه احساس كردم همه ستاره ها زیر پایم هستند ، در مكانی فرود آمدم كه بیابان لم یزرع بود ، اما همین كه پایم را روی زمین گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد .

نكته جالب آن بود كه كاملا میدانستم كه
مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتیاق هم داشتم ! در همین لحظه متوجه شدم كه در گوشه ای از چمنزار ، تعداد زیادی خانم جوان ایستاده اند كه بادیدن من مدام سوال میكردند : " یاسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بیتا چرا لباس گرم نمیپوشه ؟ به ساغر بگین به من سر بزنه ! چرا النا نمیره دیدن مادر بزرگش ؟ و... "

( همه
اسامی كه نام بردم اسم دختران خردسالی بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در یك لحظه یكی از همان خانمها با صدای بلند گفت : " بانو میگن كه نفیسه خانم میخواد بیاد پیش ما " با شنیدن این حرف ، آن زنهای جوان شروع كردند گریستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش میكنیم نیا ... بچه های ما تنها هستند ... بچه ها میترسند ... " همان طور كه من گیج ومنگ آنها را نگاه میكردم ، دوباره همان زن اولی رو به من گفت : بانو میگن كه شما باید برگردین" و من تا خواستم حرفی بزنم همه جا تاریك شد ...

روایت لحظات پس از زنده شدن


به
هوش كه آمدم ، پرستار جوانی كه بالای سرم بود با خوشحالی فریاد زد : برگردین آقای دكتر .. زنده شد ... و لحظه ای بعد پزشكی جوان كه بالبخندی كنار تختم ایستاده بود گفت : حتما باید به عنوان كسی كه چند دقیقه اون دنیا رو دیده باید گفتنی های جالبی داشته باشی .

من تردید ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند
و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زینب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ...

منبع : مجله روزهای زندگی

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 16:12 توسط سینا |

هرگز تا زمانی كه مرد (شوهرتان) تقاضا نكرده، او را نصیحت نكنید. به او بگویید كه به توانایی او در حل مسائل و مشكلاتش اطمینان كامل دارید!

 

این بار قصد دارم تا شما عزیزان و خوانندگان خوب و همیشگی‌ام را با چندین نكته از زندگی مردان آشنا كنم.

مردان از قبول بسیاری از رفتارهای خود گاهی سر باز می‌زنند و حتی تعبیر و تفسیر این‌گونه برخوردها و بازتاب‌ها در مقابل همسرانشان، اندكی برایشان سخت و دشوار جلوه‌گر می‌شود!

حال چطور می‌توان مردان را مجاب ساخت تا بپذیرند آنچه را كه نمی‌دانند و یا نمی‌خواهند كه بدانند، و این مقوله‌ای است كه همیشه ذهن همسران این مردها را به خود معطوف داشته است.

یقینا پذیرفتن برخی رفتارهای غیراصولی و غیرعلمی مردان، می‌تواند به آنان در جهت داشتن یك رابطه زناشویی زیباتر كمك نماید. اما یكی از پرسش‌هایی كه می‌تواند در این راستا مطرح شود، این است كه چرا مردها از اشتباه كردن بیزار و گریزانند؟

برای این‌كه پی ببریم چرا مردان از اشتباه كردن بیزار و گریزانند باید به یك واقعیت مهم و اساسی اشاره كنیم و آن این است كه وقتی مردی اشتباهی را مرتكب می‌شود، احساس گناه می‌كند، زیرا پی می‌برد كه نتوانسته، آن طور كه باید، كارش را به خوبی و درستی به انجام برساند.

اما آنچه در این بین مهم است این‌كه گفتن واژه متاسفم یا ببخشید یا پوزش می‌خواهم، برای این مردان بسیار سخت و دشوار است! به عبارت دیگر، عنوان كردن متاسفم به معنای پذیرفتن اشتباه و پذیرفتن اشتباه به معنای شكست آنان تلقی می‌شود! این نگرشی است كه مردان برای خود در ذهن خویش خلق ساخته‌اند.

برای حل این مشكل زنان باید كاملا دقت كنند كه هنگام گفتگو درباره مشكلات و مسائل «احساس اشتباه را در مردان» به وجود نیاورند.

باید به این نكته توجه كنید كه مردان از این‌كه مورد سرزنش و انتقاد قرار بگیرند، بیزارند.

مرد به زنی نیاز دارد كه اشتباهاتش را به روی او نیاورد! چنین زنی او را یاری و كمك می‌كند و مرد متوجه می‌شود كه جایگاه ویژه‌ای در نزد همسرش دارد، زن می‌خواهد مرد مورد علاقه‌اش در انجام برخی كارها كمكش كند، اما تصور مرد بر این است كه شاید من توانایی انجام چنین كاری را ندارم!

مرد اشتباهات خود را نخواهد پذیرفت، چون فكر می‌كند با پذیرفتن و قبول كردن اشتباه خود، همسرش دیگر او را دوست نخواهد داشت.

اما واقعیت امر این است كه زن، مردی را بیشتر دوست دارد كه اشتباهاتش را می‌پذیرد و به آنها پی می‌برد.

یكی دیگر از پرسش‌هایی كه معمولا برای خانم‌ها مطرح می‌شود، این است كه چرا مردها از نصیحت بیزارند؟

برای رسیدن به پاسخی معقول و منطقی در این مقوله به ادامه بحث توجه كنید.

اساسا مرد نیاز دارد احساس كند كه از عهده حل گرفتاری‌ها و مشكلاتش برمی‌آید. برای مرد بحث درباره مشكل فردی با دیگران به معنای تحمیل باری بر دوش آنهاست! او حتی بهترین دوستش را با طرح مشكل خود به دردسر نمی‌اندازد، مگر این‌كه فكر كند، دوستش راه حل بهتری دارد.

 

 

توصیه مهم به خانم‌ها

هرگز تا زمانی كه مرد (شوهرتان) تقاضا نكرده، او را نصیحت نكنید. به او بگویید كه به توانایی او در حل مسائل و مشكلاتش اطمینان كامل دارید!

وقتی زن تلاش می‌كند تا مرد را وادار به صحبت درباره احساس یا مشكلش كند، یقینا مقاومت از جانب مرد دو دلیل می‌تواند داشته باشد:

1- مرد چنین برخوردی را از سوی همسرش انتقاد و سرزنش برای خود تلقی می‌كند.

2- مرد تصور می‌كند كه زنش او را فردی ناتوان شمرده و می‌خواهد راه‌حل بهتری به او ارائه نماید.

در واقع هدف زن، كمك به مرد برای رسیدن به احساسی بهتر می‌باشد. برای زن نصیحت كردن، نوعی ایجاد اعتماد و اطمینان در رابطه زناشویی است و به عنوان نشانه‌ای از ضعف و سستی مرد تلقی نمی‌شود.

بنابراین با توجه به آنچه گفته شد باید مردان اندكی در رفتارها و كردارهایشان، تامل و بازبینی نمایند.

بدون شك همه زنان دوست دارند كه رابطه خوب و خوشایندی با مردان خود خلق كنند و بتوانند از آن لذت ببرند، نه این‌كه خواستار پیدایش یك رابطه نامعقول و آزاردهنده باشند.

 

و كلام آخر این‌كه:

اگر مردان در تنهایی خویش اندكی به عملكرد رفتاری خود، نگاهی بیندازند، پی خواهند برد كه آنچه همسرانشان از آنان می‌خواهند دلیل بر این نیست كه آنان دچار ایراد و یا اشكالی هستند. آگاهی داشتن و دانستن یك واقعیت در زندگی زناشویی برای مردان باید آنان را به این مرحله برساند كه تداوم و ماندگاری یك رابطه زناشویی پایدار در كنار یكدیگر شكل خواهد گرفت و زن و مرد به عنوان یك زوج در سایه‌سار عشق، همدلی، محبت، وفاداری و صداقت به دور از هرگونه حسادت و انتقاد، خواهند توانست روزهایی سرشار از شادكامی و صمیمیت را با هم سپری سازند و خاطرات خوب با هم بودن در افكار و زندگیشان نقش ببندد و جاویدان بماند.

«زندگی یعنی: یك سار پرید»، «زندگی یعنی: عاشقانه‌های آدمی در جویبار هستی!»، «زندگی یعنی: تقسیم دل‌تنگی‌های همیشه و هنوز با هم و برای هم»

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 16:7 توسط سینا |


به نام خدا

سلام مامان

من خوبم ! نگران نباش ، انقدر نگرانمی که نمیذاری من حالتو بپرسم ، سری میپرسی خوبی؟ منم میگم خوبم

مشکلی نداری؟ نه ندارم ،

مامان عزیزم ، میدونستی عاشقتم؟ میدونستی هیچکس ، هیچکس  و هیچکس نمیتونه جاتو تو قلبم بگیره؟ میدونستی حاضرم همه چیزمو بدم تا همیشه پیشم باشی؟ میگن یارو بچه ننست ، چقدر بچه ننه بودن قشنگه ، چقدر لذت بخشه این بچه ننه بودن ، آخه اگه نباشی قدر خیلی از روزا رو نمیدونیم

همیه هفتگی میرفتم دانشگاه ، برای امتحانات 1 ماه از مادرم دور بودم ، نمیدونم چه رسمیه دلم فقط واسه تو تنگ شد؟ راستی مامان تو کی هستی که عشق به تو بهترین و  تنها ترین عشقیه که میشه باورش کرد؟

یعنی بالاتر از عشق به مادر وجود داره؟ یادش بخیر ، قصه هایی که برام میگفتی چقدر لذت بخش تر از قصه های تنهایی امروزم بود

اون موقع شنل قرمزی رو برام تعریف میکردی ، چوپون دروغگو ، شنگول و منگول و حپه ی انگور

چرا با این که چهار پنج سال این قصه ها رو میگفتی هیچ وقت برام تکراری نمیشد؟ چرا؟

ولی الان زیبا ترین فیلمها و داستانها و رمانها نهایتا یک بار به آدم لذت میده ، چرا؟

مامان عزیزم ، فقط یه چیز میتونم بگم ، به قول بر و بکس تهرانی ، دمت گرم ، نوکرم ، تا عمر دارم خاک زیر پاتم

یادش بخیر روزایی که باهات دعوام میشد و وقتی تنبیه میشدم میگفتم اه ، ای کاش پدر مادر نبودااا (3-4 سالگیم)

اما الان دلم واسه اون تنبیها تنگ شده ، دلم واسه سر ظهر که بخوام برم بیرون و تو نذاری تنگ شده

مامان ، دوست دارم دوباره برای بیرون رفتن سر ظهر ازت اجازه بگیرم ، حتما تو هم نمیذاری

بابا جونم، دوستت دارم ، ولی مامان یه چیز دیگست ، حسودیت نشه ها!! ولی مادر یه چیز دیگست

جون بدی واسش کمه

راستی مامان ، من آخر سر نفهمیدم شنل قرمزی چه جوری توسط گرگه خورده شد بعد دوباره از شکمش کشیدنش بیرون؟ ها؟ آها ، اون شنگول و منگول حبه ی انگور بود ، اشتباهی گفتم

مادر عزیزم ، مادر مهربانم، مادرم ، مادر تموم دنیا ، روزت مبارک  و فقط میتونم بگم عاشقتم

و شرمندتم به خدا که نتونستم بیام پیشت و بس ...

دستنوشته هام در مورد مادرم ، که خیلی عاشقشم

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 22:47 توسط سینا |

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 14:10 توسط سینا |

اگه گفتی تو چه فصلی هستیم ؟

چیییییییییییییییییی !!!! زمستون ؟!!

 

نه بابا هوا رو ببین .. حالا بگین ؟

هوا خوب است ؟!!!!!

 

فصل بیخیال هوا رو هم ول كن .. ماه نگاه كن  تو چه ماهی هستیم ؟

ماه شب چارده !!!!!؟

 

آسمون ول كن  تقویم ببین … این روزا چه روزیه ؟

22 بهمن ؟!؟!؟!؟!؟!

 

ای خدااااااا  پس چطوری دانشگاه قبول شدی ؟

بابا جون فصل فصل امتحاناته ....  ماه ماه خرداد و پایان ترم دانشگاهها و مدارس در ایران

 

حواست كجاست ؟

اگر نمیگفتم كه همچنان بیخیال درس خوندن میشستی و ماه نگاه میكردی …

هر چند میدونم اكثر دانشجویان ایرانی نیازی به خوندن درساشون در شب امتحان ندارن  چون در طول ترم اونها رو خوندن ولی تك و توك اتفاق میافته كه شب امتحان تازه دنبال جزوه و كتاب میگردن و این كار بسیار ناشایست و نادرسته .

كاریكاتور این سری دروغ نگیم در رابطه با كتاب هست هر چند منظور كاریكاتوریست كتاب غیر درسیست ولی در بخشهایی جزوات دانشگاهی هم مشابه موارد زیر هست .

  لطفا" این ترم بیشتر بخون كه باز مثل ترم قبل ….

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 16:53 توسط سینا |