دختران و پسران جوان در طول تاریخ شیوههای مختلف ولی پرخطری را برای اثبات عشقشان به همدیگر به كار میبردهاند.
در زمان آدم و حوا از میوه درخت ممنوعه میخوردند ولی چون میوهها مورد تایید خدا نبود، خداوند به صورت مستقیم مجازاتشان را اعمال و آنها را به یكی از سیارات دور تبعید میكرد.
در عصر شكار به صورت مشترك به شكار می رفتند اما چون حواسشان به شكار نبود، در نهایت خود طعمه شكار میشدند.
در عصر جنگل نشینی بعد از پیدا كردن كندوی عسل، انگشت در عسل میزدند و در دهان هم فرو میكردند اما چون انگشتانشان را بیش از حد در حلق هم فرو میكردند موجب خفگی هم میشدند.
بعد از اختراع تیر و كمان شوخی شوخی به قلب هم تیر میانداختند و بعد از آن جدی جدی میمردند.
بعد از اختراع خط، به هم نامههای عاشقانه مینوشتند اما نامهها به دست والدین میرسید و آنها هم چون غیرت داشتند بچههایشان را با چاقو و شمشیر از پای در میآوردند.
بعد از اختراع نوشابه و نی، یك نوشابه را با دو نی مشتركو گاهی اوقات دو نوشابه را با یك نی مشترك میخوردند اما به خاطر غیربهداشتی بودن این كار انواع میكروبها از این طریق منتقل میشد و آنها را راهی بیمارستان میكرد.
بعد از اختراع رمانها و فیلمهای عاشقانه و بدآموزی ناشی از خواندن و دیدن آنها همدیگر را در آغوش میگرفتند و لبهایشان را روی لب همدیگر میگذاشتند اما چون این كار امنیت اخلاقی و اجتماعی جامعه را به خطر میانداخت ماموران اخلاقی و ایمانی وارد كار میشدند و آنها را در قوطی میكردند و با خود به ناكجاآباد میبردند.
بعد از اختراع تلفن آنقدر تلفنی حرف میزدند تا یكی از دو طرف بر اثر اختلال شنوایی و خشكی دهان از پای در میآمد.
بعد از رواج سیگارهای لایت به صورت مشترك به سیگار پك میزدند و تولید دود میكردند و چون اعتیاد از همان سیگار اول شروع میشود حداقل یكی از آنها معتاد و زندگی مشترك غیرممكن میشد.
بعد از اختراع سرنگ یكی از جدیدترین و بیخطرترین شیوهها برای اثبات عشق به وجود آمد. در تصاویر بالا و پایین میتوانید یكی از نمونههای مدرن اثبات عشق توسط سرنگ را ببینید. این دختر و پسر جوان بعد از تلاشهای فراوان برای پیدا كردن رگ همدیگر موفق شدند توسط سرنگ مشترك مواد مورد علاقه خود را به همدیگر تزریق و پیوندشان را محكمتر كنند. نكات این شیوه باعث انتقال ویروسهای ایدز و هپاتیت بی و سی است
خلاصه پیام اینكه اگر قصد دارید پیوندهای عاشقانهتان را محكمتر كنید،اگر میخواهید به زندگیتان عمق ببخشید و به صورت واقعی عشقتان را به همدیگر اثبات كنید، روشهای سنتی و پرخطر را كنار بگذارید عشق خدایست و با این کارهاتنها خدا از ما دلگیر میشود آری خواهرم آری برادرم با عشق و محبت سالم یك عمر زندگیتان را بیمه کنید .پسر با شکستن قولنج گردنش باعث شد حواس دختر به او متوجه شود با همین حربه حرفش را آغاز کرد:
- خوب تو من رو دعوت کردی ، محلش رو خودت تعیین کردی ، ساعت و دقیقه اش رو هم خودت معلوم کردی ، پول کافه رو هم خودت باید حساب کنی ، پس رئیس جلسه هم خودتی می تونی پیشنهادت رو اعلام کنی من گوشی دستمه
- گوشی و بزار زمین چون رئیس جلسه هیچ پیشنهادی نداره
- پیش می آد که رئیس جلسه پشیمون بشه از پیشنهاد دادن اما پیشبینی می کنم تا لحظاتی دیگه ...
دختر چشمهاشو از نگاه پسر دور کرد و گفت : حدست کاملا درست بود
- حدس !!!؟؟؟
- نخیر علم غیب ، ارتباط با ماورا ، شاید هم دب اکبر و دیدی که برج عقرب و گرفته
- نه اما کور شه بقالی که مشتری خودشو نشناسه !!!
- منظور ؟
- واضحه ، من می دونم که : دهن بین هستی ، ساعت به دستت نباشه دلشوره داری ، صدای ترمز تو رو از عالم هپروت در می آره ، وقتی خوابت می آد بیشتر حرف می زنی ، از چیزی که می ترسی به جای اینکه فرار کنی خشکت می زنه ، وقتی من سرت داد می زنم حق رو به من می دی ، موقع خندیدن مواظبی دندون روکش شدت دکل نشه ، وقتی به بلندی می رسی هوس خودکشی می کنی ، و اما وقتی از حموم می آی بیرون ...
- دختر با دست پاچگی ترجیح می ده به صحبتهای پسر مسیر تازه ای بده : .... قبوله ، اما اینکه من پیشنهادی دارم اینو چی می گی ؟؟؟
با نیشخندی جواب می ده : الان کمی عصبی شدی ، چشمهات و حتی ابروهات هم این رو نشون نمی دن ، اما آب دهنت رو اونقدر سریع و پشت سر هم قورت می دی که من می ترسم بپره بیخ گلوت ، اینکه از کجا فهمیدم پیشنهادی داری ... : در حدود 5 دقیقه اس بدون اینکه لب به فنجون قهوه ات بزنی داری این دست اون دستش می کنی توی این حالت تو یا پیشنهادی داری که درست روش فکر نکردی یا می ترسی من چی راجع بهش فکر کنم !!!
- حق با توئه !!! (( فنجون رو روی میز گذاشت و ادامه داد )) ما از هم به شناخت کافی رسیدیم ، همون قدر که تو از زیر و بم رفتار من سر در می آری ، من هم به پستی و بلندی های تو سرک کشیدم خوب می شناسمت .
- اگه راست می گی بگو از کجا می فهمی احتیاج فوری به دستشویی دارم
دختر بعد از اینکه یک قلوپ از فنجون سرد شده قهوه اش رو سر کشید ادامه نطقش رو از سر گرفت : توی چند سالی که اینجا دانشجو بودی ، تونستیم هم دیگه رو بشناسیم و درک کنیم ، خانواده تو با توجه به تعریفات و تفسیراتت با خانواده ما جفت و جورن ، تو احساسی بودن من رو تحمل می کنی ، من هم با اخلاقهای خاصت کنار می آم ، سیگار می کشی و فکر می کنی من نمی دونم ، روزی که تنها توی خونمون بودیم ، بهم ثابت شد چشم و دلت پاکه ، شخصیتت من رو تحت تاثیر قرار میده ، وقتی در اوج عصبانیت هستم مطمئنم هرکس دیگه ای به غیر از تو باشه ، یا محلم نمی زاره ، یا محلش نمی زارم ، مثلا اون روز که با سحر بحثمون شد ، حرفهای منطقی و اصولی تو باعث شد من آروم بشم ...
پسر بار دیگه قولنج گردنش رو گرفت اینبار از سمت راست و سوالش رو به طرز مشکوکی بیان کرد : حالا مطمئنی من رو تا حد قابله قبولی می شناسی ؟ می دونی شناخت نادرست از هم ، باعث میشه کل آرزوهای تو ،من ، بهتر بگم ، دو خانواده از بین بره ؟
درحالی که شگفت زده شده بود گفت : تو باز هم دست من رو خوندی !!! دقیقا پیشنهاد من همین بود ، فقط نمی دونستم چه جوری بگم من حس می کنم ما می تونیم با هم خوشبخت بشیم و فکر هم نمی کنم حرفی ناگفته بین ما مونده باشه ، همه جوانب رو سنجیدم و مهمتر از همه اینکه هیچ نقطه تاریکی توی صحبتهات نشنیدم ، من به تو ایمان دارم تا حالا اینقدر مطمئن نبودم !!!
پسر سرش رو به زیر انداخت و بار دیگه بر سوالش تاکید گذاشت : مطمئنی !!!؟؟؟
- چیه عجیبه ؟
نفسی چاق کرد و صحبتهاش رو با مکثهای کوتاه به زبون اورد :
- ببین دختر ، باید یه روزی اینها رو بهت می گفتم ، چون هیچ وقت متوجه نمی شدی ، تو من رو نمی شناسی ... شاید بهتر بود می زاشتم تو کف و می رفتم ، اما اونقدر خوب و ساده دل هستی که ، از ترس دامن گیر شدن آهت، دنبال راه در رو می گشتم ... حالا فکر می کنم بیشتر از این بازی کردن با تو ، یعنی همون بلایی که سرش می ترسم ، ببین اگه من بهت گفتم توی شهرستان خانوادم پول و پله دارن ، فقط به خاطر این بود که جلوی تو کم نیارم ... من الان 2 ترمه که دارم شهریه ام رو به صورت اقساط می دم ... اگه وقتی احساسی میشی و گریه می کنی ، بهت یه دستمال می دم ، این به خاطر رعایت حال تو نیست ، بلکه من اعصاب آب غوره گرفتن تو رو ندارم ... اون روزی که اومدم خونتون ، محو تماشای دکوراسیون خونتون شده بودم ، واسه همین تو فکر کردی من خیلی آره !!! ... حتما تا الان متوجه شدی که انگشتر مامانت گم شده ، همون روز کزایی که خونتون بودم گذاشته بود سر تلویزیون ...
دختر در حالی که نمی دونست چطور خودشو کنترل کنه انگشتش رو به نشونه تهدید به سمت پسر گرفت اما فقط تونست آب دهنش رو قورت بده
مامانت اونقدر طلا و جواهر داره که یه انگشتر به جایی نمی رسه ، ... می دونی چرا سحر با تو درگیری پیدا کرد ، فقط به خاطر این بود که من به اون پیشنهاد دوستی دادم ... اون هم تهدید کرد ، که به تو میگه منم با زرنگی میونه شما دو تا موش دوندم ... !!!
دختر با عصبانیت از سر جاش بلند شد نگاهی به صورت و چشمهای آرام پسر انداخت و تنها کلمه ای که به ذهنش می رسید رو به زبون اورد : خیلی پستی !!!
قبل از اینکه به کمرش چرخش بده تا از آدمی که هیولا صفت می دید دور شه پسر دست دختر رو گرفت و مجبورش کرد بشینه ...
- دیدی گفتم من رو نمی شناسی ، اگه می شناختی یک بار هم شده میون صحبتهای من می گفتی، این غیر ممکنه ، داری دروغ می گی یا مثلا می گفتی باورم نمی شه !!! میون صحبتهام با مکثهای که می کردم منتظر همین جملات بودم اما تو به حرفهام شک نکردی ... نا امیدم کردی دختر ... حداقل لحظه ای که می خواستی بری می تونستی بگی جوره دیگه ای از تو انتظار داشتم ، اما تو نه تنها من رو نشناختی بلکه توی شناخت خودت هم مشکل داری !!!
پسر دستش رو روی لبه میز گذاشت و صندلی رو به عقب هل داد صدای صندلی درست مثل صدای ترمز ماشین توی گوش دختر پیچید ... و او را به حال خودش تنها گذاشت ...
دقایقی به تمام ماجرا فکر کرد
به اینکه اصلا مادرش هیچ وقت انگشتری روی تلویزیون نذاشته ...
به اینکه با دوستش سحر تو دانشگاه سر یه کل کل ساده قطع رابطه کرده بودن ...
به اینکه چند بار اتفاق افتاده بود که پسر سر دختر رو توی آغوش کشیده و گفته گریه کن تا خالی شی ...
به اینکه با وجود اونهمه اطمینان چطور پسر رو نا امید کرد ...
بنده کوچک شما , مجید
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
"ینین" استاد ژاپنی در دوره "میجی"، یک استاد دانشگـاه را پذیرفت که می خواست از او در مورد ذن سوالاتی بکند.
ینین چای را در استکان مهمان خود سرازیر کرد و ادامه داد به ریختن آن. استاد دانشگاه که استکان چای را در حال سرازیر شدن می دید نتوانست جلوی خودش را بگیرد وگفت:
- استکان پر شده. دیگر جایی ندارد!
ینین به او گفت:
- مثل این استکان، تو هم از اعتقادات و تفکرات خودت پر شده ای. چطور می توانم به تو ذن را توضیح بدهم اگر که استکانت را از پیش خالی نکنی؟
استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .
همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.
سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟
نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.
برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند!
این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟
واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
(طنز)
خواهش میکنم یه کم جنبه بردارید بعد بخونید
راستی آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهاید که اگر خانمها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم میگذاشتند، چه اتفاقاتی در دنیا رخ میداد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغییراتی میشد؟
بنظر من، بزرگترین و بهترین تغییری که در زندگی خانمها رخ می داد، این بود که دیگر هیچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانمها از بابت مراقبتها و رژیمهای غذایی دوران بارداری، راحت و بیخیال بودند، چون تخم میگذاشتند و با خیال راحت روی آن مینشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آنها، برای خودش داستانها و رسم و رسومات بسیاری ایجاد میکرد و موضوع غیبت و پرحرفی خیلی از خانمهای پیر و جوان میشد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانمها دور هم جمع میشدند و با شیرینی و کادو به عیادت «مادر آینده» و «تخمهایش» میرفتند و پیرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو میپرداختند. (البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفتهها بحث شیرین غیبت ادامه مییافت).
مثلاً:
- واه، واه، واه، دختره رو دیدی اقدس جون! همچین با افاده روی تخمهاش نشسته بود که انگار تخم طلا گذاشته!!!
- آره خواهر، والله ما اون وقتها، شیش تا شیش تا تخم میذاشتیم و اینقدر هم ناز و ادا نداشتیم. امان از دخترهای این دوره زمونه...!
و یا:
- وای، وای، وای، مهین جون، تخمهاشو دیدی؟؟!... عین گردو بود!!! هم کوچیک بود، هم سیاه!!
- آره دیدم، شهین جون. چقدر هم مادر شوهره ازش تعریف میکرد، خدا شانس بده. من تازه که عروسی کرده بودم، یک تخم گذاشتم عین هلو!!! هر کی میاومد دیدنم، دلش میخواست گازش بگیره! ولی خدا شاهده که مادر شوهرم یک بار هم جلوی مردم از تخم من تعریف نکرد...
و اما دومین تغییر خوش آیند برای خانمها این بود که آنها میتوانستند با خیال راحت و بدون تحمل درد و یا بیهوشی شاهد لحظۀ تولد فرزندشان باشند، چون دیگراز درد زایمان و «اپی دورال» و «سزارین» خبری نبود.
طبیعتاً علم پزشکی هم به صورت امروز نبود و مردم بجای مراجعه به دکتر زنان و زایمان، از وجود تخم شناسان حرفهای، و دکترهای «تخمی» بهرهمند بودند.
دردنیای تجارت و بیزنس نیز احتمالاً تغییرات فراوانی ایجاد میشد. مثلاً شرکتهای تولید کنندۀ لباس و لوازم حاملگی در دنیا وجود نداشت و بجای آنها کمپانیهای تخمی فراوانی در دنیا تأسیس میشد که کار آنها تهیه و تولید انواع و اقسام لوازم و ادوات تخمی، جهت نگهداری بهینۀ تخم بود. مثل «تخم گرم کن الکترونیکی هوشمند» و یا «محافظ کامپیوتری تخم، با قابلیت اتصال به اینترنت و کنترل از راه دور»!!!
تزئینات تخم نیز برای خود ماجراهایی داشت و موضوع رقابت و چشم و همچشمی بسیاری از بانوان محترم میشد. مثلاً روکشهای طلا برای تخم که در صورت سفارش بر روی آن برلیان هم کار گذاشته میشد تا خانم با ناز و افاده بر روی آن بنشیند و به بقیه پز بدهد! و همین کارها باعث پیدایش کمپانیهای جدیدی جهت اخذ «وامهای تخمی» با بهرههای جور وا جور و نهایتاً سرمایهگزاریهای تخمی در این راه میشد.
خلاصه که خیلیها بسوی بیزنسهای تخمی میرفتند و ایدههای تخمی فراوانی، به ثمر مینشست و در نتیجه، خیلیها «مییلونر و میلیاردر تخمی» میشدند.
و چه بسا افرادی هم بودند که بخاطر ایدههای تخمی خود، دست به کارهای تخمی میزدند و پس از چند سال فعالیت بیحاصل تخمی، اعلام ورشکستگی میکردند و در نتیجه همۀ سرمایه خود را از دست میدادند.
در بخش تبلیغات تجاری نیز مردم شاهد حضور آگهیهای ریز و درشت تخمی در در و دیوار و رادیو و تلویزیون بودند، که مثلاً میگفتند:
«اگر تخم بزرگ میخواهید، با دکتر ... متخصص امور تخم تماس بگیرید.»
«استرس و افسردگیهای تخمی خود را با دکتر ... دارای بورد تخصصی از انجمن دکتران تخمی آمریکا در میان بگذارید.»
«آقای ...، مشاوری مطمئن در امور تخمهای شما».
«خانم ...، وکیل آگاه و با تجربه برای دعاوی تخمی شما. عضو هیات مدیرۀ کانون وکلای تخمی کالیفرنیا»
«تخمهای خود را نزد ما بیمه کنید و با خیال راحت به مسافرت بروید. شامل: سرقت، ترکخوردگی و شکستگی!»
«اگر به علت مشغله کاری و یا بیماری، قادر به نشستن روی تخم نیستید، با ما تماس بگیرید. ما از تخم شما مانند چشم خود محافظت میکنیم!»
وب سایتهای تخمی نیز مانند سرطان، در عرض چند هفته تمامی کامپیوترها و شبکهها را تسخیر میکردند.
در تلویزیون، مردم به مشاهدۀ میزگردها و برنامههای پرسش و پاسخ تخمی مینشستند. مثلاً خانمی از اصفهان با تلویزیونی در لوسآنجلس تماس میگرفت و بعد از دهها دفعه که صدا قطع و وصل میشد، میپرسید: آقای دکتر، من احساس میکنم که جدیداً پوست تخمم نازک شده(!) چیکار باید بکنم؟...
و طبق معمول همیشه، آقای دکتر یک جواب بی سر و ته به او میداد و گوشی را قطع میکرد و به سراغ بقیۀ سئوالات تخمی شنوندگان میرفت.
در برنامههای رادیویی نیز، برنامههای روانشناسی تخمی، در بین شنوندگان جایگاه ویژهای داشت و دراین میان خوانندگان و نوازندگان هم از این داستان بینصیب نمیماندند و حتماً ترانههایی در وصف تخم و تخمگذار سروده میشد. بطور مثال:
- یک تخم دارم، شاه نداره. صورتی داره، ماه نداره...
و یا:
- هیشکی مثل تو تخم نداره. نه داره. نه میتونه بذاره...
زندگی خانوادگی و روابط انسانها نیز جدا از این تغییرات نبود و حتماً آداب و رسوم و معاشرتهای مردم نیز بر همان اساس تغییر میکرد. مثلاً مادران به پسران خود میگفتند و نصیحت میکردند که: مادر سعی کن زنی بگیری که واست تخمهای گنده گنده بکنه!!!
در هنگام خواستگاری نیز مادر عروس با افاده به خانواده داماد میگفت: خانوادۀ ما اصولاً «تخم بزرگ» هستند. من خودم وقتی تازه ازدواج کرده بودم، یک تخم گذاشتم، اندازۀ هندوانه!!!!...
به اسامی افراد و نامهای خانوادگی موجود نیز، احتمالاً چندین اسم و فامیل تخمی اضافه میشد. مثلاً: تخمعلی تخمیزاده، تخمناز تخمینژاد، تخمعباس تخمیپور و...
پدربزرگ، مادربزرگها مثل همیشه، شایعه درست میکردند و از تجربیات تخمی خود سخن میگفتند و برای جوانترها داروهای سنتی و گیاهی تجویز میکردند و میگفتند:
- قدیمیها گفتهاند: اگر روزی چهار تا استکان گل گاو زبون بخوری، تخمهات میشه اندازه نارگیل!!!
و یا:
- اگر کنجد رو با پوست گردو مخلوط کنی و با هل و نبات بخوری، حتماً تخم دوزرده میکنی! و...
مردم هنگام قسمخوردن و یا قسمدادن یکدیگر، از قسمهای تخمی نیز استفاده میکردند. مثلاً میگفتند: به جون تخم عزیزم راست میگم! و...
و هنگام دعوا و عصبانیت، علاوه بر فحش خواهر و مادر و جد و آبا، به تخمهای هم دیگر نیز فحش میدادند مثلاً: الهی تخمهات بشکنه! الهی تخمهاتو سگ ببره و...!!!
در قوانین کشورها نیز احتمالاً چند قانون تخمی به بقیۀ موارد قانونی اضافه میشد و همین موضوع، مقدمۀ بروز یکسری جرم و جنایت تخمی میشد.
جنایتکاران جنگی به جای «نسل کشی»، «تخم شکنی» میکردند و باندهای تبهکار و مافیایی علاوه برخلافهای قبلی، به جرائم تخمی مانند تخم دزدی و تخم فروشی و قاچاق تخم هم روی میآوردند.
جلسه پیش رسیدیم به تغییرات و روش های مختلفش
!!!!!الان یه حضور غیاب می کنیم و میریم ادامه مطلب
!!!!!حمید حاضره!!!!؟؟؟؟
خوب
!!!!میزان خلاقیت فردی که در مسیر خودشناسی است به عامل
:1- سرعت تغییرات بستگی دارد!!!!!(یعنی سرعت همون حرکته!!!تکونه که بت گفتم!!!!یعنی بلرزوون!!!!)
خوب یکم تمرین می کنیم
!!!!حمید بیا وسط
!!!!!!حمید باید برقصه حمید باید برقصه
!!!!!شما هم بیکار نشینین
!!!!!!دست دست
!!!!!شخص پس از اینکه تصمیم گرفت در مسیر خود شناسی از نوع تلاش خستگی
ناپذیر !!!برای رسیدن به جوهر و اصل خود گام بردارد(قر بدهد!!!) باید مراحل ابتدایی زیر را
به ترتیب انجام دهد
:1- احساس کند که هست ( حس ابتدایی حیات ) .(میدونم سخته و غیر ممکن!!!ولی وجود خودتو احساس کن بی وجود!!!)
۲
-کاملا بی سواد شود و هیچ نداند « نام را باز ستانیم از ابراز پشه ازتابستان»(خوب این مورد زیاد سخت نیست!!!کلا همه پسرا بی سواد ...!!! )۳
-سوال کردن « در فلق بود که پرسید سوار »مثلا در مورد پاها بدون اینکه نامی ار آنها ببرد یا در ذهنش بیاید بگوید : اینها چیست که
من روی آنها سوارم ؟ (حالا ما گفتیم پسر جماعت اسگلن ولی نه در این حد دیگه!!! پاهاشو که دیگه میشناسه
!!!)۳
-تعجب کردن و شگفت زده شدن از آنچه که می بیند .(یعنی هر چی که میبینی!!چشات و گرد کن و دهنتو وا کن و سرتو ۳۶۰ درجه بچرخون!!!به این حالت===>)خود شناسی برای ما نان نمی شود ولی به ما می فهماند که : باید نان داشت !!(خودشناسی زحمت میکشد!! ما خودمون میدونیم!! اگه نون توش نیست !!! کلاس و تعطیل کنیم
!!!)خود شناسی جلوی مرگ را نمی گیرد ولی به ما می فهماند که : ما تا زمانی که زنده ایم
هرگز نمی میریم !!(خودشناسی چشم بسته غیب میگوید
!!!!)خوب بسه دیگه
!!!!!به اندازه کافی خودتو شناختی
!!!
"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم
...
نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟
ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن
امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین
آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟
چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ۲ سال خدمت سربازی می دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشکلاتی مواجه می شوند؟!
هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه می باشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که ( خدمت سربازی یک دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )
بله ، درست شنیدید . شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم زندگی مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !
بقیه در ادامه مطلب...

چون از خدا می ترسیدم نمی توانستم حقیقتاً دوستش بدارم و چون او را دوست نداشتم
نمی توانستم خود یا دیگران را هم خالصانه دوست بدارم. قانون عشق شکسته شده بود
... همه چیز به خاطر رشد روحی انجام می شود. همه ی تجربه ها، استعدادهاو ضعفها برای این رشد طراحی می شوند. مسائل این دنیا، در آن عالم برایمان اهمیت کمی دارد، اصلاً اهمیت ندارد. "همه چیز" با چشم معنوی دیده می شود.
برای هر یک از ما زمانی در نظر گرفته شده تا دوره ی آموزشمان را در روی زمین به پایان برسانیم. بعضی افراد فقط می آیند که متولد شوند و باعث تجربه ی دیگران شوند و به سرعت از این دنیا بروند. بعضی ها تا سن پیری زنده می مانند تا به هدفهایشان برسند و با فراهم کردن فرصت خخدمت برای دیگران ، به نفع آنها هم کار کنند. بعضیها می آیند که رهبران یا پیروان ما باشند، سربازان، ثروتمندان، یا فقیران ما باشند، و مقصود از آمدنشان هم فراهم کردن شرایط و روابطی است که دوست داشتن را به ما یاد بدهد. هر کسی که که به مسیر زندگی ما هدایت می شود ما را به طرف موفقیت نهایی مان سوق می دهد. مقدر است که ما را در شرایط سخت آزمایش کنند تا ببینیم به مهمترین دستورات ، یعنی دوست داشتن یکدیگر عمل می کنیم... .... هرگز نباید به فکر خودکشی بیفتیم. با این کار فقط فرصتهایی را که می توانستیم برای پیشرفت در روی زمین در اختیار داشته باشیم از دست می دهیم و بعدها به عنوان عکس العمل فرصتهای از دست رفته، درد و حسرت بسیار می کشیم. با این حال باید بدانیم که قاضی اعمال هر روحی خداست... نا امیدی هرگز توجیهی ندارد... ما به اینجا آمده ایم که یاد بگیریم، عمل کنیم، خطا کنیم. لزومی ندارد که با سختگیری خود را قضاوت کنیم. فقط باید هر بار یک قدم در زندگی پیش برویم... روزی می رسد که بفهمیم حادترین سختیهای زندگیمان ، بهترین معلممان بوده است.وقتی فهمیدم که آفرینش موجودات با فکر آغاز شده است، دریافتم که آفرینش گناه، جرم، ناامیدی، امید، و عشق مپهم از درون خودمان سرچشمه می گیرد. هر درمانی از درون می آید. می توانیم ناامیدی بیافرینیم تا مثل حلزون در ما بخزد، یا می توانیم از سعادت و موفقیت برای خودنوری محافظ بیافرینیم. افکار ما قدرت خارقالعاده دارند.باید یکدیگررا دوست بداریم. این را میدانم. باید مهربان باشیم، باید صبور باشیم و سخاوتمندانه خدمت کنیم. می دانم که شادیهای بزرگ بهتر از هر راه دیگر، از طریق عشق به ما رو میکنند. من پاداش باشکوه و شگفت انگیز دوست داشتن را دیده ام . جزئیات تجارب من تا آنجا اهمیت دارد که کمکمان کند دوست بداریم
شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری که حتما معرف حضور دوستان عزیزم هست ... مسافری از ستاره ها که با گلی حرفش شد ...و اینگونه سفرش را آغاز کرد....
شاید خالی از لطف نباشه اگه تکه هایی از مسیر را بار دیگه باهاش همراه شیم
امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وینستون چرچیل خوندم که به نظرم بد نیومد شماهام بخونیدش. در کل اینطوری به نظرم اومد که این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه.
به ادامه مطلب برید
از همان دوران كودكی دچار این مشكل بودم كه در خواب راه میرفتم . خدا بیامرز پدر و مادرم چقدر تلاش میكردند این مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پیش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتی دید پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آینه بین و دعانویس و ... رفت .
البته بگویم خوابگردی من آنقدر حاد نبود كه غیر قابل مهار باشد ، چرا كه شاید در طول یك تا دو ماه ، یكبار این اتفاق می افتاد ، آنهم در شرایطی كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفی ، روحیه ام تحت فشار قرار میگرفت . مثلا در ایام نامزدی ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خیلی دوست داشتم این اتفاق چند بار رخ داد . یا بعدها كه صاحب سه فرزند شدیم ، هر وقت ذهنم درگیر مسائل آنها میشد ( چه شادی چه ناراحتی ) شب كه میشد در خواب راه میرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همین جا بود ، یعنی اگر كسی متوجهم نمیشد و بیدارم نمیكرد ، در همان حالت خواب توی حیاط میرفتم ، به پشت بام قدم میگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردی مسولیت پذیر ازدواج كردم و از آنجایی كه قباد خیلی مرا دوست میداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود ف به همین خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل میكرد و كلید را زیر سرش میگذاشت ، ثانیا سعی میكرد هوشیار بخوابد تا با اولین حركت من او هم برخیزد .
***
دو سالی میشد همراه چند خانم دیگر كه با آنها در مجالس روضه خوانی آشنا شده بودم ، به عنوان اعضای هیات مدیره یك پرورشگاه خصوصی انجام وظیفه میكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خیر اداره میشد . آنها به هزینه شخصی و به كمك بهزیستی ، از دختران خردسالی كه هیچ كس را نداشتند در یك خانه مسكونی مراقبت میكردند . من فقط برای رضای خدا این مسولیت را پذیرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضایت او - برایشان خرج میكردم . یكی دیگر از كارهایم آن بود كه معمولا در شبهای شهادت ائمه معصومین (س ) به آن خانه میرفتم و برای كودكان معصوم جلسات قران و عزاداری بر پا میكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترینشان 27 ساله بود، فقط در شرایطی اجازه میدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمی كه مراقب دائمی دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوی بزرگوار از مشكل من خبر داشتند . تا اینكه یك سال قبل در شب شهادت حضرت زینب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدیر بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با این تصور كه دیگری كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداری شركت كنند . البته من میتوانستم به نفر دوم بگویم كه نفر اول نمی آید ، اما دلم نیامد مانع حضور او در مسجد شودم و با این امید كه اتفاقی نمی افتد بی آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم !
تا نزدیك نیمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بی پناه برای حضرت زینب " س " اشك ریختم و حدود 12 شب ، در حالی كه احساساتم كاملا برانگیخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نیمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بیرون آمدم ، داخل حیات شدم ، رفتم توی كوچه ، وارد خیابان شدم و -آنطور كه دیگران میگویند -راننده بیچاره یك وانت كه آن موقع شب داشت راهی میدان تره بار میشد ، یك مرتبه مرا جلوی ماشینش میبیند و ...
روایت لحظات مرگ
من شاید تنها مرده زنده شده ای باشم كه اصلا یادم نیست چه اتفاقی افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم !
و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار داخل آسانسور ، ولی به صورت مدور و محیطی بسیار بزرگتر هستم و دارم با سرعتی سرسام آور به طرف بالا حركت میكنم و در همین حال بر در و دیوار آن آسانسور ، تصاویری از پیش چشمم رد میشد كه تمام دوران زندگی مرا نمایش میداد ، از كودكی تا آن روز . همین طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اینكه احساس كردم همه ستاره ها زیر پایم هستند ، در مكانی فرود آمدم كه بیابان لم یزرع بود ، اما همین كه پایم را روی زمین گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد .
نكته جالب آن بود كه كاملا میدانستم كه مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتیاق هم داشتم ! در همین لحظه متوجه شدم كه در گوشه ای از چمنزار ، تعداد زیادی خانم جوان ایستاده اند كه بادیدن من مدام سوال میكردند : " یاسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بیتا چرا لباس گرم نمیپوشه ؟ به ساغر بگین به من سر بزنه ! چرا النا نمیره دیدن مادر بزرگش ؟ و... "
( همه اسامی كه نام بردم اسم دختران خردسالی بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در یك لحظه یكی از همان خانمها با صدای بلند گفت : " بانو میگن كه نفیسه خانم میخواد بیاد پیش ما " با شنیدن این حرف ، آن زنهای جوان شروع كردند گریستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش میكنیم نیا ... بچه های ما تنها هستند ... بچه ها میترسند ... " همان طور كه من گیج ومنگ آنها را نگاه میكردم ، دوباره همان زن اولی رو به من گفت : بانو میگن كه شما باید برگردین" و من تا خواستم حرفی بزنم همه جا تاریك شد ...
روایت لحظات پس از زنده شدن
به هوش كه آمدم ، پرستار جوانی كه بالای سرم بود با خوشحالی فریاد زد : برگردین آقای دكتر .. زنده شد ... و لحظه ای بعد پزشكی جوان كه بالبخندی كنار تختم ایستاده بود گفت : حتما باید به عنوان كسی كه چند دقیقه اون دنیا رو دیده باید گفتنی های جالبی داشته باشی .
من تردید ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زینب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ...
منبع : مجله روزهای زندگی
هرگز تا زمانی كه مرد (شوهرتان) تقاضا نكرده، او را نصیحت نكنید. به او بگویید كه به توانایی او در حل مسائل و مشكلاتش اطمینان كامل دارید!
این بار قصد دارم تا شما عزیزان و خوانندگان خوب و همیشگیام را با چندین نكته از زندگی مردان آشنا كنم.
مردان از قبول بسیاری از رفتارهای خود گاهی سر باز میزنند و حتی تعبیر و تفسیر اینگونه برخوردها و بازتابها در مقابل همسرانشان، اندكی برایشان سخت و دشوار جلوهگر میشود!
حال چطور میتوان مردان را مجاب ساخت تا بپذیرند آنچه را كه نمیدانند و یا نمیخواهند كه بدانند، و این مقولهای است كه همیشه ذهن همسران این مردها را به خود معطوف داشته است.
یقینا پذیرفتن برخی رفتارهای غیراصولی و غیرعلمی مردان، میتواند به آنان در جهت داشتن یك رابطه زناشویی زیباتر كمك نماید. اما یكی از پرسشهایی كه میتواند در این راستا مطرح شود، این است كه چرا مردها از اشتباه كردن بیزار و گریزانند؟
برای اینكه پی ببریم چرا مردان از اشتباه كردن بیزار و گریزانند باید به یك واقعیت مهم و اساسی اشاره كنیم و آن این است كه وقتی مردی اشتباهی را مرتكب میشود، احساس گناه میكند، زیرا پی میبرد كه نتوانسته، آن طور كه باید، كارش را به خوبی و درستی به انجام برساند.
اما آنچه در این بین مهم است اینكه گفتن واژه متاسفم یا ببخشید یا پوزش میخواهم، برای این مردان بسیار سخت و دشوار است! به عبارت دیگر، عنوان كردن متاسفم به معنای پذیرفتن اشتباه و پذیرفتن اشتباه به معنای شكست آنان تلقی میشود! این نگرشی است كه مردان برای خود در ذهن خویش خلق ساختهاند.
برای حل این مشكل زنان باید كاملا دقت كنند كه هنگام گفتگو درباره مشكلات و مسائل «احساس اشتباه را در مردان» به وجود نیاورند.
باید به این نكته توجه كنید كه مردان از اینكه مورد سرزنش و انتقاد قرار بگیرند، بیزارند.
مرد به زنی نیاز دارد كه اشتباهاتش را به روی او نیاورد! چنین زنی او را یاری و كمك میكند و مرد متوجه میشود كه جایگاه ویژهای در نزد همسرش دارد، زن میخواهد مرد مورد علاقهاش در انجام برخی كارها كمكش كند، اما تصور مرد بر این است كه شاید من توانایی انجام چنین كاری را ندارم!
مرد اشتباهات خود را نخواهد پذیرفت، چون فكر میكند با پذیرفتن و قبول كردن اشتباه خود، همسرش دیگر او را دوست نخواهد داشت.
اما واقعیت امر این است كه زن، مردی را بیشتر دوست دارد كه اشتباهاتش را میپذیرد و به آنها پی میبرد.
یكی دیگر از پرسشهایی كه معمولا برای خانمها مطرح میشود، این است كه چرا مردها از نصیحت بیزارند؟
برای رسیدن به پاسخی معقول و منطقی در این مقوله به ادامه بحث توجه كنید.
اساسا مرد نیاز دارد احساس كند كه از عهده حل گرفتاریها و مشكلاتش برمیآید. برای مرد بحث درباره مشكل فردی با دیگران به معنای تحمیل باری بر دوش آنهاست! او حتی بهترین دوستش را با طرح مشكل خود به دردسر نمیاندازد، مگر اینكه فكر كند، دوستش راه حل بهتری دارد.
توصیه مهم به خانمها
هرگز تا زمانی كه مرد (شوهرتان) تقاضا نكرده، او را نصیحت نكنید. به او بگویید كه به توانایی او در حل مسائل و مشكلاتش اطمینان كامل دارید!
وقتی زن تلاش میكند تا مرد را وادار به صحبت درباره احساس یا مشكلش كند، یقینا مقاومت از جانب مرد دو دلیل میتواند داشته باشد:
1- مرد چنین برخوردی را از سوی همسرش انتقاد و سرزنش برای خود تلقی میكند.
2- مرد تصور میكند كه زنش او را فردی ناتوان شمرده و میخواهد راهحل بهتری به او ارائه نماید.
در واقع هدف زن، كمك به مرد برای رسیدن به احساسی بهتر میباشد. برای زن نصیحت كردن، نوعی ایجاد اعتماد و اطمینان در رابطه زناشویی است و به عنوان نشانهای از ضعف و سستی مرد تلقی نمیشود.
بنابراین با توجه به آنچه گفته شد باید مردان اندكی در رفتارها و كردارهایشان، تامل و بازبینی نمایند.
بدون شك همه زنان دوست دارند كه رابطه خوب و خوشایندی با مردان خود خلق كنند و بتوانند از آن لذت ببرند، نه اینكه خواستار پیدایش یك رابطه نامعقول و آزاردهنده باشند.
و كلام آخر اینكه:
اگر مردان در تنهایی خویش اندكی به عملكرد رفتاری خود، نگاهی بیندازند، پی خواهند برد كه آنچه همسرانشان از آنان میخواهند دلیل بر این نیست كه آنان دچار ایراد و یا اشكالی هستند. آگاهی داشتن و دانستن یك واقعیت در زندگی زناشویی برای مردان باید آنان را به این مرحله برساند كه تداوم و ماندگاری یك رابطه زناشویی پایدار در كنار یكدیگر شكل خواهد گرفت و زن و مرد به عنوان یك زوج در سایهسار عشق، همدلی، محبت، وفاداری و صداقت به دور از هرگونه حسادت و انتقاد، خواهند توانست روزهایی سرشار از شادكامی و صمیمیت را با هم سپری سازند و خاطرات خوب با هم بودن در افكار و زندگیشان نقش ببندد و جاویدان بماند.
«زندگی یعنی: یك سار پرید»، «زندگی یعنی: عاشقانههای آدمی در جویبار هستی!»، «زندگی یعنی: تقسیم دلتنگیهای همیشه و هنوز با هم و برای هم»
به نام خدا
سلام مامان
من خوبم ! نگران نباش ، انقدر نگرانمی که نمیذاری من حالتو بپرسم ، سری میپرسی خوبی؟ منم میگم خوبم
مشکلی نداری؟ نه ندارم ،
مامان عزیزم ، میدونستی عاشقتم؟ میدونستی هیچکس ، هیچکس و هیچکس نمیتونه جاتو تو قلبم بگیره؟ میدونستی حاضرم همه چیزمو بدم تا همیشه پیشم باشی؟ میگن یارو بچه ننست ، چقدر بچه ننه بودن قشنگه ، چقدر لذت بخشه این بچه ننه بودن ، آخه اگه نباشی قدر خیلی از روزا رو نمیدونیم
همیه هفتگی میرفتم دانشگاه ، برای امتحانات 1 ماه از مادرم دور بودم ، نمیدونم چه رسمیه دلم فقط واسه تو تنگ شد؟ راستی مامان تو کی هستی که عشق به تو بهترین و تنها ترین عشقیه که میشه باورش کرد؟
یعنی بالاتر از عشق به مادر وجود داره؟ یادش بخیر ، قصه هایی که برام میگفتی چقدر لذت بخش تر از قصه های تنهایی امروزم بود
اون موقع شنل قرمزی رو برام تعریف میکردی ، چوپون دروغگو ، شنگول و منگول و حپه ی انگور
چرا با این که چهار پنج سال این قصه ها رو میگفتی هیچ وقت برام تکراری نمیشد؟ چرا؟
ولی الان زیبا ترین فیلمها و داستانها و رمانها نهایتا یک بار به آدم لذت میده ، چرا؟
مامان عزیزم ، فقط یه چیز میتونم بگم ، به قول بر و بکس تهرانی ، دمت گرم ، نوکرم ، تا عمر دارم خاک زیر پاتم
یادش بخیر روزایی که باهات دعوام میشد و وقتی تنبیه میشدم میگفتم اه ، ای کاش پدر مادر نبودااا (3-4 سالگیم)
اما الان دلم واسه اون تنبیها تنگ شده ، دلم واسه سر ظهر که بخوام برم بیرون و تو نذاری تنگ شده
مامان ، دوست دارم دوباره برای بیرون رفتن سر ظهر ازت اجازه بگیرم ، حتما تو هم نمیذاری
بابا جونم، دوستت دارم ، ولی مامان یه چیز دیگست ، حسودیت نشه ها!! ولی مادر یه چیز دیگست
جون بدی واسش کمه
راستی مامان ، من آخر سر نفهمیدم شنل قرمزی چه جوری توسط گرگه خورده شد بعد دوباره از شکمش کشیدنش بیرون؟ ها؟ آها ، اون شنگول و منگول حبه ی انگور بود ، اشتباهی گفتم
مادر عزیزم ، مادر مهربانم، مادرم ، مادر تموم دنیا ، روزت مبارک و فقط میتونم بگم عاشقتم
و شرمندتم به خدا که نتونستم بیام پیشت و بس ...
دستنوشته هام در مورد مادرم ، که خیلی عاشقشم

اگه گفتی تو چه فصلی هستیم ؟
چیییییییییییییییییی !!!! زمستون ؟!!
نه بابا هوا رو ببین .. حالا بگین ؟
هوا خوب است ؟!!!!!
فصل بیخیال هوا رو هم ول كن .. ماه نگاه كن تو چه ماهی هستیم ؟
ماه شب چارده !!!!!؟
آسمون ول كن تقویم ببین … این روزا چه روزیه ؟
22 بهمن ؟!؟!؟!؟!؟!
ای خدااااااا پس چطوری دانشگاه قبول شدی ؟
بابا جون فصل فصل امتحاناته .... ماه ماه خرداد و پایان ترم دانشگاهها و مدارس در ایران
حواست كجاست ؟
اگر نمیگفتم كه همچنان بیخیال درس خوندن میشستی و ماه نگاه میكردی …
هر چند میدونم اكثر دانشجویان ایرانی نیازی به خوندن درساشون در شب امتحان ندارن چون در طول ترم اونها رو خوندن ولی تك و توك اتفاق میافته كه شب امتحان تازه دنبال جزوه و كتاب میگردن و این كار بسیار ناشایست و نادرسته .
كاریكاتور این سری دروغ نگیم در رابطه با كتاب هست هر چند منظور كاریكاتوریست كتاب غیر درسیست ولی در بخشهایی جزوات دانشگاهی هم مشابه موارد زیر هست .
لطفا" این ترم بیشتر بخون كه باز مثل ترم قبل ….
گام اول برای ورود به عرصه ی بازیگری خوردن خاک صحنه است، دقت کنید قبل از رفتن روی صحنه کسی آن جا را جارو نکرده باشد. تا می توانید خاک بخورید
2 - واقع بین باشید و توقع نداشته باشید همین روزها شما را به عنوان نقش اول فیلم انتخاب کنند و بروید با باران کوثری یا محمد رضا گلزار بازی کنید.
3- اکنون مردم با قیافه شما آشنا هستند، احیاناً یکی از این جملات را هنگامی که در خیابان قدم می زنید، می شنوید:
- اِ این همونی است که توی اون سریاله نقش کتک خور رو بازی کرده بود.
- اِ اینو نگاه کن! این همون سیاه لشگرست، چقدر بدون گریم قیافش ضایعست!
- اِ ... این همون منگله است!!!
4- اکنون وقت آن است که کمی مشهور شوید، به مهد کودک بچه خردسال خود و یا یکی از اقوام بروید و در جشن تولد یکی از این نوگل های زندگی شرکت کنید، سی دی مربوطه را به تعداد ده – بیست تا رایت کرده و رویش با ماژیک بنویسید:«سی دی حضور بازیگر معروف سینما در جشن تولد مختلط!» مطمئن باشید کمتر از 24 ساعت این ده – بیست سی دی تبدیل به ده- بیست میلیون سی دی می شود. جماعت این فیلم را از اول تا آخر مو شکافانه نگاه می کنند و در انتها از اینکه می فهمند سر کار رفته اند حسابی حالشان گرفته می شود.
5- کاغذ و قلم تهیه کنید، چشم هایتان را ببندید و تا می توانید روی کاغذ فحش های بدبد خطاب به افرادی که این سی دی ها را پخش کرده اند بنویسید و یه چند خبرگزاری فکس کنید...چی؟...نمی دونید فکس چیه؟!...باشه خودم براتون این کار رو می کنم! حالا خود به خود باقی ماجرا اتفاق می افتد، در چند روز آینده ابتدا خبر خودکشی تان در سایت ها منتشر می شود و سپس خبر ممنوع التصویر شدنتان! البته از چند کشور که مردمانی ساده لوح دارند نیز دعوت نامه برای اقامت در آن کشورها دریافت می کنید که اصلا مهم نیست!
6- حالا یک کارگردان که فیلم های آبکی می سازد از شما دعوت می کند تا در فیلمش نقش اول را بازی کنید، البته نه به خاطر تیپ، محبوبیت و هنر و... بلکه به خاطر آنکه فیلمش جنجالی و پر فروش شود.
7- حالا شما به همه امضا می دهید...چی؟...امضا کردن بلد نیستید؟!...خب انگشت بزن!...راستی یادتان نرود چه کسی راه موفقیت را به شما نشان داد، کمی قدرشناس باشید و سفارش مرا هم برای حضور چند ثانیه ای جلوی دوربین بکنید
1- شش سال اوّل زندگی:
• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذیّت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربیته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
2- دوره دبستان:
• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دخترهای شمسی خانوم آمپول بازی نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تختهسیاه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
3- دوره راهنمایی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جیبت نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
4- دوره دبیرستان:
• با کامپیوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دیر نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خیابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
5- دوره دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غیبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خیابونها رو متر نکن
• تو سیاست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دیر نکن
• با مأمور پلیس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبایلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستین کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
6- دوره سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زیاد نکن
• از اوامر سرپیچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غیبت نکن
• به آینده فکر نکن
• درگیری ایجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
• با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
7- دوره شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
• به زنت خیانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای دیگه نگاه نکن
• موبایلت رو قایم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
• ریسک نکن
• بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن
8- دوره پدر بودن:
• بچّه رو تنبیه نکن
• به بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّهت رو با بچّههای دیگه مقایسه نکن
• به بچّه توهین نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّهت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشویق نکن
• با بچّه کلکل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشمپوشی نکن
9- دوره پیری:
• برای بچّههات مزاحمت ایجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پیرزنهای دیگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
• با زنت بیوفایی نکن
• از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
• به آینده فکر نکن
10- دوره پس از مرگ !
• حالا دیگه دوره نکن تموم شد! حالا هر غلطی دلت میخواد بکن...
• ...بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... فقط خواهشا' با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!
_________________________________________________________________________
ارسطو :
طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .
موسي :
و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت .
مارکس :
مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود.
رياضيدان :
مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل :
والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
اينشتين :
رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
پاپ اعظم:
بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت:
از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر .
خوانندهء آهنگهاي آبدوغخياري:
چرا رفتي مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم ...
روانشناس :
آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
حافظ :
عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
فردوسي :
بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
ناصرالدينشاه :
يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهري:
مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم .
طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي :
اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند.
جرج دبليو بوش :
اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .
سعدي :
و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم .
احمد شاملو :
و من مرغ را، در گوشههاي ذهن خويش، ميجويم . من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ.
لات محل :
به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفسکش
فروغ فرخزاد:
از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .
هيتلر :
اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد
فوتباليست :
آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بيانصاف قبول نکرد
کودک!!!:
که به اونطرف خيابان برسه
فرض کنید دارید توی خیابون رانندگی میکنید.یه دفعه چشمتون میفته به یه ماشین خوشگل پراید
(البته همتون میدونید که پراید 2 زار نمی ارزه اما چون معمولاً بهترین وسیله انتقال هلو های
سطح شهر می باشد بنا براین ما بش میگیم ماشین خوشگل) خوب حالا یه کم اون قوه تخیل رو
بیشتر به کار بندازید و فکر کنید که توی اون ماشین دو تا هلوی رسیده وآبدار نشستند و دارن
غش غش می گن و می خندن!اگه یه کم دیگه هم فکر کنید می فهمید که در اون لحظه شما آرزو
مکنید که کاشکی یکی از این هلو ها بغل شما باشه.
آویزوونه و پشت شیشه عقب هم نوشتند "لطفاً مرا بشویید" خوب عکس العمل شما چیه در اون
حالت؟ مسلمه دیگه به طرز عجیبی به شانس خودتون لعنت می فرستید, اما خوب نگران نباشید
من راهی بتون یاد میدم که حتی با یه پیکان قراضه هم بتونی مخ جیگرترین دخترای تهران و یا
ایران رو بزنید.
در مرحله اول چند تا نکته رو به خاطر بسپارید:
1-اولاً هر جا که دیدید تعدادی دختر دارن از خنده غش و ضعف میرن بدونید
که کارشون فقط برای تظاهر و جلب توجهه چون:بر عکس ما پسرا , هیچ
دختری نیست که برای یه دختر دیگه اونقد جذاب و شیرین سخن باشه که
طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون خیلی شورشو در
اوردیم دیگه حتی بابا ننه هم رو هم مسخره میکنیم و می خندیم اما دخترا
این جوری نیستن و هیچ وقت هیچ دختری نتونسته یه دختر دیگه رو از ته
دل بخندونه! آخرین دختری که تونست یه دختر دیگه رو بخندونه وقتی بود
که پدربزرگ پدر جد من رفت واسه زنش هوو اورد و چون این دو تا خیلی از
هم بدشون میومد وقتی که یکیشون مرد اون یکی از ته دل خندید! پس
نتیجه میگیریم که خنده دخترا یعنی اینکه خواهش میکنم,استدعا دارم یکی
بیاد مخ من رو بکوبه باش آبگوشت درست کنه!
2-وقتی که توی یه ماشین تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشید یکیشون
IQپشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشین راه نمیفته دیگه
! خوب دخترا راننده های خوبی نیستند و موقع رانندگی 80 درصد
حواسشون به رانندگیه که یه وقت اشتباه نکنن.(الان میگید پس 20 درصد
بقیه کجاست؟باید عرض کنم که معمولاً دخترا فقط از 80 درصد حواسشون
استفاده میکنن و به عبارت دیگه همه حواسشون رو هم که جمع کنن
میشه 80 درصد و اون 20 درصد باقی مونده رو هم خدا بشون نداده تا بعداً
راحت گول بخورن و عاشق شن و این طوری نسل بشر منقرض نشه!وگر
نه خدا وکیلی اگه یه دختر 100 درصد حواسش جمع باشه اونوقت کی میاد
زن من و تو و باباتو عموتو .... شه؟!؟!؟!) خوب پس باید حواستون رو متمرکز
کنید رو اون یکی دختره و روی مخ اون کار کنید که نتیجه بهتری بگیرید.
3-تا یه ماشین دیدید که توش دو تا دختر هستند سریع نرید کنارش و بخواید
شماره بدید به دو دلیل:الف:این روش قدیمی شده و در ضمن اگه هم
دختری بود که شماره بگیره چون ماشین شما پیکان مدل جوادیسمه پس از
شما شماره نمیگیرن! . ب:ممکنه تصادف کنید چون در اون حالت ماشین
های دیگه ای هم هستند که همزمان با شما اون ماشین خوشگل رو دیدن
و چون اونها هم به روش قدیمی عمل میکنن پس سریع میخوان خودشونو
برسونن بهش و اولین کسی باشن که شماره میدن و از اونجایی که تجربه
نشون داده وقتی یه پسر یه دختر خوشگل میبینه دیگه مخش از کار میفته
پس اگر شما هم در اون زمان با ماشینتون اونجا باشید پس احتمال تصادف
زیاده!
بنابراین و با توجه به دو مورد فوق نتیجه میگیریم که وقتی یه ماشین با دو تا
جیگر زنده دیدید باید سریعاً از محل دور شید و فاصله رو زیاد کنید
4- مهمترین اصل در زدن مخ یه دختر آرامشه.البته میدونم که ضربان قلب چه
بخوای و چه نخوای میره رو 1000 اما باید جوری رفتار کنید که طرف نفهمه
شما استرس دارید.حتی الامکان می تونید واسه اینکه نشون بدید چقدر
آرامش دارید در حال حرکت در ماشین رو باز کنید و بپرید بیرون و این نشان
دهنده اوج آرامش و ابله بودن شماست!
5- خیلی وقتا اتفاق میفته که وقتی یه ماشین رو به عنوان سوژه در نظر
میگیرید در همین حال یه ماشین دیگه هم پیدا میشه و شما میمونید که از
این دو تا ماشین کدومشون رو انتخاب کنید.راستش این مشکلیه که تا حالا
خودمم هم راه حلی واسش پیدا نکردم ولی خوب شما میتونید در این مواقع
خیالتون رو یه کم راحت کنید از این بابت که من نویسنده هم سردرگم
میشم چه برسه به تو!
6- هیچ وقت وقتی که یه ماشین خوشگل دیدید سعی نکنید که عملیات
محیرالعقول انجام بدید و چه میدونم سرعتو زیاد کنید و لایی بکشید
واینا....چون واقعاً لایی کشیدن یک پیکان سبز رنگ از بین چند تا پژو و پراید
و ماکسیما صحنه چندان خوشایندی نیست و اولین فکری که در این حالت
به ذهن بیننده خطور میکنه اینه که احتمالاً راننده پیکان از ده اومده!
7-یه نکته خیلی خیلی مهم رو به خاطر بسپارید و اون اینکه مطمئن شید
که اون دو نفری که توی ماشین پراید نشستند و یکی از یکی خوشگل ترند
مادر و فرزند نباشند .به هر حال امروزه با پیشرفت علوم و فنون بعضی وقتا
مادره از دختره جوون تر میشه پس حتماً حواستون جمع باشه!
8- سعی کنید وقتی یه ماشین خوشگل دیدید صدای ضبط ماشینو زیاد
نکنید که کل خیابون برگردن ماشین شما رو نگاه کنند چون دیگه اینکه آدم
آهنگ تکنو بذاره و صداشو زیاد کنه واقعاً خز و خیل شده و در ضمن این
جوری ممکنه دافیه هم بپره به هر حال اونا دخترن دیگه مثل ما پسرا که
نیستن, کارشون حساب و کتاب نداره....
9- و ....!
خوب حالا که مراحل بالا رو با دقت بشون توجه کردید میرسیم به مرحله
اصلی یعنی زدن مخ اون خانوم خوشگلا با توجه به اینکه اونا پراید یا 206 یا
چه میدونم یه ماشین درست و حسابی دارن و شما یه پیکان سبز رنگ و یا
فوق فوقش یه پیکان بنفش متالیک که روی داشبوردش از این سگا هست
که کلشون تکون میخوره!
به نظر شما این کار شدنیه یا نه؟اگر من بگم آره باور میکنید؟درسته این کار شدنیه اما خیلی
سخته!
بابا جان ما توی زانتیا که میشینیم به زحمت میریم مخ یه دختره رو که عقب
وانت نشسته میزنیم اونوقت تو با یه پیکان سبز رنگ میخوای مخ یه دختر
جیگر بالا شهری رو بزنی؟برو بابا برو روتو کم کن!خدا روزیتو جای دیگه
حواله کنه.....
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود
.تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود
.پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد
:پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم
.من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد
.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
.دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد
:پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
.4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم
.نتيجه اخلاقي
:هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
.مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد
.داستانی که می خوانید مربوط به پسر بچه ای است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینات ، سنگ تمام می گذاشت،اما از آنجایی که از همه ی بچه های تیم کوچکتر و لاغر تر بود ، تلاشش به جایی نمیرسید. در تمام بازی ها ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت کنار زمین مینشست ، اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسر بچه با پدرش تنها زندگی میکرد . آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و رابطه ی ویژه ای بین آنها بر قرار بود. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت مینشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاگران بود و به تشویق او می پرداخت.
پسر عاشق فوتبال بود و تصمیم داشت آنرا ادامه بدهد. او در تمامی تمرینات ، حد اکثر تلاشش را می کرد، به این امید که وقتی بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام تمرینات شرکت می کرد ولی همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق میکرد.
پس از ورود به کالج ، پسر جوان باز هم تصمیم داشت که فوتبال را ادامه دهد و مربی با تصمیم او موافقت کرد ، چرا که او همیشه با تمام وجود تمرین میکرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان هم روحیه می داد .
روزی از روزهای آخر سال ، مسابقات فصلی فوتبال بود. زمانی که پسر به محل تمرین قبل از مسابقه می رفت ، مربی با یک تلگراف نزدیک او آمد. پسر جوان تلگراف را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، اشکهایش را پاک کرد وزیر لب گفت: «پدرم امروز صبح فوت کرد ، اشکالی ندارد امروز در تمرینات شرکت نکنم؟ »
مربی دستهایش را با مهربانی روی شانه های او گذاشت و گفت: « پسرم ، این هفته را استراحت کن ، حتی لازم نیست برای آخرین بازی روز شنبه هم بیایی»
روز شنبه فرا رسید.پسر جوان به آرامی وارد رتختکن شد و وسایلش را کنار گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان شگفت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت : «لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین امروز.»
مربی وانمود میکرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه شرکت کند.اما پسر جوان شدیدا اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: «باشد، تو می توانی بازی کنی.»
مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که میبینند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود ، تمام حرکاتش حرفه ای بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید ، پاس میداد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد...
بازیکان او را بالای دستهایشان بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان استادیوم را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:« پسرم ! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی.چطور به این خوبی بازی کردی؟»
پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد:« میدانید که پدرم فوت کرده است. آیا میدانستید که او نابینا بود؟ »
سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت : « پدرم در تمام مسابقات به عنوان تماشاچی شرکت می کرد.اما امروز اولین باری بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من خواستم به او نشان دهم که می توانم بازی کنم . »
همه مداد رنگی ها مشغول بودند... بجز مداد سفید... هیچ کس به او کار نمی داد
همه می گفتند: « تو به هیچ دردی نمی خوری »... یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ
گم شده بودند.. مـــداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید ... ستاره کشید ...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد .
مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است . پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست . پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند . تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید . نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند .
عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است